.همه چیز پاک شد
ترسم از شب نيست ... ترسم از نبودن نيست ... ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند و زماني که بيهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم ... راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، مي اندازد ترسم از تکرار است .. تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند ... ! که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم صحبت و ماندنم شوي ...! من از تکراري شدنم ميترسم ...! من از رفتنت ميترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتي که بيهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق ميترسم ... من از بي تو بودن من از سکوت ميترسم ... من از خسته شدنت ... من از بيهوده بودنم سخت ميترسم
دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد هیچ دلیلی نمیخواهد یا لااقل من دلیل نمیخواهم آه.. که گاهی چقدر آدم دلش میخواهد پاهایش را دراز کند و لم بدهد
کنار خستگی های خودش دستش را میان موهایش ببرد و بی خیال به آسمان خیره شود و هیچ دلیلی برای هیچ کاری نیاورد آه .. که چقدر آدم دلش تنهایی می خواهد چقدر دلش میخواهد بدهکار کسی نباشد چقدر دلش میخواهد همه حواسش به رفتارش نباشد به خنده هایش به شوخیهایش به حرفهایش به نگاه هایش آه.. که چقدر آدم دلش هوای آبی میخواهد...
من پای سفرهام اين سفره ی سياه تو هم کنارِ يه سفره پر از بهار عيدت مبارک و سالت پر از خوشی يکبارم عيدو به تقويم من بيار... کاش برای من هم بهاری مانده بود... بهاری که دیگر بوی پاییز نمی داد...!! می بینی؟ حالا دیگر نه منی مانده برایم نه تویی فکر که می کنم حتی در دوردست ها هم جز مشتی خاطره چیزی برای دلخوشی ندارم! اما تو! به تو که می رسم چقدر حقیر می شوم... هر بار که می خواهم از تو بنویسم حتی واژه هایم هم کم می آورند! آن ها هم مثل همه از درک اینکه من چقدر به تو محتاجم عاجزند... متلاشی تر از آنم که حتی بودن خویش را تاب بیاورم... و گاهی آدم تمام میشود... نقطه ته خط.
امسال آمدن بهار را از بوی شب بوها فهمیدم...همین!! باورم نمی شود بهار آمده! نفس عمیقی می کشم می خواهم با تمامه وجودم عطرشان را ببلعم! اصلا فراموش کرده بودم که آخر اسفند است و عید نزدیک، منی که هر سال
لحظه ها را می شمردم تا برسم به بهار!! حالا دیگر حتی عید را هم فراموش کرده ام مثل همه چیز که فراموش کرده
ام مثل خودم... دیگر خودم را نمی شناسم خیلی وقت است که قرص هایم شده اند من و من شده
ام قرص هایم...! خودم نیستم جا مانده ام یک جای زندگی ولی نمی دانم کجا؟؟!! کاش می دانستم... چقدر دلم برای خودم تنگ شده...چقدر دلم می خواهد شوق آمدن بهار را یک
بار دیگر در خودم حس کنم اما افسوس که من همه ی عمر دیر رسیدم دیگر خیلی دیر شده
خیلی... چقدر تشنه ی بوی شب بوها شده ام
بگذار لااقل پر شوم از نفس تازه ی بهار... شاید روزی دوباره پیدا شدم...شاید
.همه ی آن روزهای من
.همه ی نوشته های نانوشته ی من
.همه ی خاطره های دور و نزدیک من
.همه ی تو
.همه ی تو
.همه ی همه ی همه ی تو
.نمی دانم چرا ناراحت نیستم
!چرا جیغ نمی زنم
!چه کاری است! باز نمی گردند که! هیچ کدامشان
...من دیگر هیچ ندارم از
!خوب است شاید
.ندارم دیگر
.من پاک ِ پاک شده ام
باد و بارانی بود اندرون دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما
تنها نيستم!!
برای که بنويسم حالا ؟
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی
کاغذ نوشتم سلام محبوب من ...
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می
وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را
اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت آنقدر که دست می کشد بر
سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به
پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می
کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح مثل آتش داغی و
مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت
تو تمام توی منی
اگر می بينی چشمم به در می ماند
نه اينکه يادم رفته تو هستی
که می دانم هستی در کنارم منتظرم کسی بيايد که ببيند
چقدر تو هستی و برود
و بگويد کسی نيايد .
معبود من
...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با
خود داشته که رهايش نکردم
مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی
گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی
از تمام خواستن هايم
تو خيلی خوبی
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود
راستی يادت نرود
آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت
داشته باشم
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو )) تو چقدر مهربانی
مواظب خودت باش نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خوابی با نفس های عميق
Design By : Night Melody

